این جمعه هم گذشت
ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت
دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت
مانند مرده‌ای متحرّک شدم، بیا
بی‌تو تمام زندگی‌ام در عدم گذشت
می‌خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می‌خواستم، گذشت
دنیا که هیچ، جرعة آبی که خورده‌ام
از راه حلق تشنة من مثل سم گذشت
بعد از تو هیچ رنگ تغزّل ندیده‌ایم
از خیر شعر گفتن، حتّی قلم گذشت
تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت...!
مولا! شمار درد دلم بی‌نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت
حالا برای لحظه‌ای آرام می‌شوم
ساعات خوب زندگی‌ام در حرم گذشت

حمیدرضا برقعی


تکیه بر کعبه
جمعه‌ها طبع من احساس تغزّل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی‌تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده‌ام، بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
یازده پلّه زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد
جمکران نقطة امید جهان شد که در آن
هر چه دل، سمت خدا دست توسّل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمّل دارد...


ردّ پای شما
از مرز ابرهای بهاری عبور کرد
چشمی که ردّ پای شما را مرور کرد
تنها به شوق لمس شما ابر، بی‌امان
یک شهر را به وسعت باران نمور کرد
روزی هزار مرتبه تقویم ناامید
تاریخ روز آمدنت را مرور کرد
تأثیر یک غروب غم‌انگیز جمعه بود،
مضمون این غزل که به ذهنم خطور کرد
اصلاً خیال روی شما سال‌های سال
دیوان شاعران جهان را قطور کرد

پرسه در خیال
در آسمان غزل شاعرانه بال زدم
به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم
در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل، قید و قال زدم
کتاب حافظم از دست من کلافه شده‌ست
چقدر آمدنت را... چقدر فال زدم
غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تو را مثال زدم
غزال من، غزلم محو خطّ و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم!
به قدر یک مژه بر هم زدن، تو را دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم


و غم عشق به پایان نرسیده است...
عصر یک جمعة دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظة باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دل‌خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم‌گشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبة احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد؛ گل زخم نمک خورد؛ زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه است؛ و در حسرت یک پلک نگاه است؛ ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی؛ برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعة دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آهِ نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم...

حمیدرضا برقعی